فاطي ديوونه
-امروز حسابي به خودم رسيدم و رفتم بيرون.بايد حتما يک دوست دختر پيدا کنم.مجبور شدم تمام دنيا را بگردم اما هيچ کس حاضر نيست با من دوست شود.آخرش که نااميد داشتم برميگشتم فاطي ديوونه دختر حاج فتح ا… را ديدم.يک چشمک بهش زدم و رفتم تو خونه.
-امروز صبح که از خونه اومدم بيرون فاطي ديوونه دم در نشسته بود و تا منو ديد يک کم علف بهم داد.حسابي خنده ام گرفت.دختره فکر کرده ازش خوشم اومده.البته درسته که يکم زشته ولي بدن بدي نداره.
-بعدازظهر که داشتم برميگشتم تمام بچه کوچيک هاي محل دور خونه ما جمع شده بودند و فاطي ديوونه داشت وسطشون ميرقصيد.همه ميخوندند:فاطي ديوونه عروس شده.من ماتم برده بود که اينها دم در خونه ما چکار ميکنند که يکهو فاطي تا منو ديد صورتشو با دستهايش پوشاند و دويد طرف خونشون.بچه هاي محل هم تا اينو ديدند داد زدند:براي آقا داماد يک کف مرتب بزنيد.سريع پريدم تو خونه.عجب درد سري گير کرديم ها!
-اين فريد قرمساق هم براي خودش سرگرمي پيدا کرده.نوشته شده توسط سرخ وسفيد.برگرفته ازسايت سرخ وسفيد.داشتيم فوتبال بازي ميکرديم که يکهو گفت:راستي بچه ها.ميدونيد سيامک داره داماد ميشه؟همه جا خوردند و گفتند:نه!!من گفتم:داره شوخي ميکنه بابا.منو زن گرفتن؟
-نه باور کنيد راست ميگم.اسم زنشم فاطي ديوونه است.
-بچه ها که همه ديده بودند چقدر تازگيها فاطي ديوونه دوروبر خونه ما ميپلکه آنقدر مسخره ام کردند که نگو.من بدبخت از خجالت رفتم خونمون.
-امروز صبح فريد اومد دم در خونمون و گفت که معذرت ميخواد.منم بخشيدمش.گفت ميخواد جبران کنه و از من خواست چشمام رو با دستمال ببندم و با هم بريم تو کوچه.منم قبول کردم.وقتي فهميد که هيچ جا رو نميتونم ببينم، منو آروم برد تو کوچه و روي صندلي نشوند.بعد از چند ثانيه از من خواست که چشمام رو باز کنم.سريع دستمال رو برداشتم و ديدم تمام بچه کوچيکها و بزرگهاي محل با لبخندي شيطاني دارند منو نگاه ميکنند.تعجب کردم و ناگهان کنارم را نگاه کردم که ديدم فاطي ديوونه کنارم نشسته و فريد هم داره روي سر ما قند مي سابه.جيغي کشيدم و شروع کردم به زدن فريد.همه از خنده روده بر شده بودند.دو تا از بچه ها داشتند فيلم ميگرفتند.چند تا از زنهاي فضول محل هم داشتند از پنجره بيرون را نگاه ميکردند و خنده شون گرفته بود.فاطي که ديد دارم فريد را ميزنم شروع کرد به همراهي با من و او هم با لگد به شکم فريد ميزد.فريد نامرد با وجود اينکه داشت کتک ميخورد اما داشت از خنده ميمرد.
-امروز موقع بيرون اومدن از خونه فاطي را نديدم.خوشحال داشتم به طرف مدرسه ميرفتم که سر پيچ کوچه فاطي ديوونه که پشت ديوار قايم شده بود يک نامه را داد بهم و فرار کرد طرف خونه شون.اعصابم خورد شد اما چون کسي چيزي نديده بود پامو تند کردم و از اونجا دور شدم.يادم باشه رسيدم مدرسه نامه را بخونم.
-متن نامه فاطي ديوونه:سلام به همسر آينده ام سيامک جان.چطوري؟اميدوارم ديوونگيت زودتر خوب بشود!اگر از حال من ميپرسي هنوز نمردم و اين خيلي عجيب است.البته چند دفعه اي عذرائيل اومد تا منو با خودش ببره اما من پشت کمد قايم شدم و او مرا نديد!ديروز يکي از گربه هاي محل گفت که تو اونقدر منو دوست داري که ميخواهي از عشق من خودکشي کني.نه اينکار را نکن.من به چند شرط حاضرم با تو ازدواج کنم:
۱.زودتر ديوانگيت خوب بشود.من که نميتوانم با يک مرد ديوانه ازدواج کنم.
۲.حجابت را رعايت کني.اگر بفهمم باز هم جلوي مردم ميشاشي ديگر با تو ازدواج نميکنم.
۳.براي من هرروز بستني بخري.
البته شرطهاي ديگري هم دارم اما به تو رحم ميکنم.من با پدر و مادرم درباره تو صحبت کردم.آنها هم فهميدند که تو ديوانه اي.ولي خوشحال شدند.فردا هم ميخواهم با پدر و مادر تو صحبت کنم.خوش به حالت که با من ازدواج ميکني.چون مادرم ميگويد که من ديگر ديوانه نيستم.
ضميمه نامه:سيامک خوش به حالت.فاطي به من گفت اين نامه را برايش بنويسم.من هم با اجازه شما يک کپي به تمام بچه هاي محل ازش ميدم.امضا فريد.
-صبح که از خونه اومدم بيرون فاطي ديوونه هم دم در بود.نوشته شده توسط سرخ وسفيد.برگرفته ازسايت سرخ وسفيد.بهش محل ندادم و رفتم به طرف مدرسه.هر چي صدام کرد جوابشو ندادم و پاهامو تند کردم.يکهو ديدم يک چيزي محکم خورد توي سرم.انگار چون محلش نداده بودم به طرفم سنگ پرت کرده بود که ناخواسته ميخوره تو سرم.سرم۸تا بخيه خورد.
-امروز فاطي ديوونه تا مدرسه ام دنبالم اومد.
-زنگ دوم بود که يکهو مدير مدرسه اومد و منو صدا کرد.رفتم تو دفتر ديدم فاطي ديوونه اونجاست.تا منو ديد گفت برات غذا آوردم.مدير ازم پرسيد:شما ازدواج کرديد؟
-نه آقا.
-پس اين کيه؟
-فکر ميکنه شوهرشم.
همه خنديدند.فاطي ديوونه زنبيلشو باز کرد و از توش يک عالمه آشغال گوشت در آورد و ريخت جلوم.خيلي دلم ميخواست با دستام مدير و ناظم و بقيه را خفه کنم.بخصوص معلم ورزش را که داشت اونجوري ميخنديد.
-امروز صبح بابام حسابي منو کتک زد.هر چي پرسيدم براي چي ميزني جواب نميداد.آخرش گفت:آخه فاطي ديوونه چي داره که ميخواي باهاش ازدواج کني؟من بدبخت هم هرچي گفتم من بي تقصيرم قبول نکرد.تازه شب باباي فاطي ديوونه اومد جلوي خونه ما و دادوبيداد راه انداخت که چرا روي دختر من اسم گذاشتيد.اگه سيامک با فاطي ازدواج نکنه شکمشو پاره ميکنم.
-ديروز صبح که از خانه بيرون اومدم ديدم از تو خرابه صدا مياد.سريع رفتم تو خرابه ديدم فريد داره فاطي را ميمالونه و ميگه:اگر اينکاررا بکني سيامک حتما باهات ازدواج ميکنه.منم تا اينو ديدم آروم اومدم بيرون و زنگ زدم ۱۱۰.ظرف چند دقيقه پليس فريد و فاطي را برد پاسگاه.فردا عروسيشونه.اونقدر خوشحالم که نگو.







